۱-ای سینه امشب از غمش فریاد کن
۲-پیر مرد گمان نکند فراموشش کرده ام
۳-مدامم مست میدارد خیال خواب دوشینم
دي ماه سرد و ساكت هشتاد و چهار:زمانه اي كه تا به امروز چنان مرده اي گورستان گم كرده ، برقامت رنجور پيري پريشان، ذره ذره تحليل رفت..................
اين روزها را تا ابد با شرمساري تمام، ياد خواهم آورد . لحظه هايي كه چون داغ ننگي ابدي برپيشاني جوانكي ناپخته كه به ناگاه پيري شكسته و پريشان شد به جا خواهد ماند، چنان نفريني ابدي . نمي خواهم نبش قبر كرده باشم اما بايد چيزهايي از اين دوران را براي خودم ثبت كنم ، چنان ننگين ترين روزگار عمره بيهوده اي كه در اين دوسال بيهوده تر از هر زمانه ي ديگري سپري شد .
ماجرايي كه همين امروز نيمه راه رهاشد ، رهايش كردم يا رها شدم ؟ چيزي كه شايد مهم است سر انجام بي سرانجام پير مرديست كه ديگر نيست، وجود ندارد، آخرش هم معلوم نشد كه چه بر سرش آمد. چون اصولاً قصه اش نه ختم به خير شد نه به شر. نه ردي نه نشاني. نه چيزي از آن شبهاي ساكت و سرد كه پاي آن ديوار پريشان گذشت، ناگهان روزي هيچ!
انگار همه ي اينها را خواب ديده باشم، انگار روح من سالها قبل اين سرگذشت موهوم را با كالبدي ديگر زيسته باشد و در اين دو سال وحشت آلوده و سرد، گوشه اي از آن ماجرا ها در زندگي من تجلي كرد و چنين مقدر بود كه آن ماجرا ها دو باره در جسدي ديگر مكرر شود.
به هر حال من نيز نمي خواهم برايش پاياني ببافم .من فقط نقل ميكنم. همچنان كه در طي اين دوسال چنان خوابگردي گنگ اين لحظه ها را بي هدف زيستم .چنان افسانه اي كه تجسد زمانه ي من بود– يادم مي ماند آن شبي كه در آن كوچه ي خلوت اين كلمه را از كسي شنيدم " زمانه "- شايد واقعن اسمش زمانه بود ، فرصت نشد بپرسم گرچه خودم حدس ميزنم روح زمانه و تمام آن ماجراهايي كه برايش پيش آمد بايد مربوط به دوره اي باشد كه روح من در كالبد پيرمردي ميزيسته ، روح سرگرداني كه شايد سالها قبل زمانه اش را گم كرده بود و در اين دو سال در من حلول كرد. روحي سر گردان و زمانه اي كه همزاد سرگرداني آن پير مرد است و شايد اين سرگرداني بعد از من همچنان در كالبدي ديگر مكرر شود .
پير مرد تمام شد، اينجا و در اين لحظه پير مرد به ناگاه محو شد .بگمانم از جستجو با من خسته شده بود و يا به اين نتيجه رسيد كه با من نمي تواند جستجوي طولانيش را به مقصد برساند . در هر حال او ديگر نيست و من هم از اين موضوع خوش حالم. .-ويا- در هر حال او ديگر نيست و من هم از اين موضوع خوش حال نيستم!!
اين انتهاي پيرمردي خراب و خسته است كه انتها يش گم شده ، من هم تا همانجايي كه خبر دارم را مينويسم بقيه اش را نمي دانم چه شد چون ديگر خبري از او نيست ، مي خواستم هر چيزي كه در طي اين دو سال جسم من با روح خسته اش زيست را نابود كنم ، اما مي نويسم كه يادم بماند. اگرچه گمان نمي كنم در هيچ شرايطي بشود فراموش كرد، اما آدمي زاد است ديگر، شايد فردايي ، پس فردايي، دوباره.................
در هر حال اين نقطه آخر پير مرد است ، نقطه اي گم شده در نهايت دشتهاي مه آلوده و خطوط سرگردان، آن چنان كه در طي اين دو سال بر تن آن ديوار كبود نقش بسته بود :
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریرمیکنند
آن سوي دنياي پير مرد ايستاده بود .ايستاده بود آنطرف ديواري كه بود ، كه نبود. با همان لبخند وهم انگيز هميشگي، نشسته بر انحناي افسونريز لبانش. پير مرد در حالي كه با دستپاچگي كودكانه اي ،ذهنش را لاي چيزي قايم ميكرد سعي داشت از هر تلاقي ميان نگاهشان جلوگيري كند. مي ترسيد واين هراس آشنا روزها ي زيادي وجودش را به سعبيت تمام درهم كوبيده بود .بارها سعي كرده كه اين حالت احمقانه را در هنگام ملاقاتهايشان به خودش نگيرد با آن چهره تكيده و در حالي كه لبهايش را به طرزي احمقانه مدام گاز ميگرفت. وحشت داشت از روزي كه بخواهد حرفش را بزند ، دردش را بگويد. كاش دنيا در همان لحظه ي ديدارنخست متوقف ميشد يا لااقل براي پير مرد زماني باقي نمي ماند تا حسرت ان نگاه ملامتگر وجودش را در هم بكوبد .
روزها با خودش فكر ميكرد كه من چقدر در اين زندگي نكبتي كم آورده ام ، گمان نمي كرد كه ممكن باشد كه در حق خودش اينقدر ظلم كرده باشد. گمان نمي كرد يك انسان حتي اگر بخواهد بتواند تا اين حد خودش را پست و خفيف بكند . اشكال كار شايد جايي ديگر بود شايد از جاي ديگري بود كه تا اين حد به او ظلم شده بود براي اولين بار كه خواسته بود از اين ديوار خوننين و كبود بگذرد چاره اي جز انكار نبو بايد مي نشست و براي خودش يك جوري قضيه را ختم به خير ميكرد. طوري كه آب از آب اين مرداب متعفن تكان نخورد ..نبايد حس شود نبايد ببينندش تا بتواند آسوده نفس بكشد، تا بتواند اين چند روز باقيمانده عمر نكبتيش را بدور از هياهو بگذراند. زيرا كه در طي اين سالها فهميده بود اطرافيانش و ديگران تنها در صورتي به او آزادي تنفس ميدهند كه خودش را كنار بكشد. از چه چيزي؟ چرا؟ چطور؟ هيچ وقت برايش روشن نشد.
هيچگاه نتوانسته بود ميان خودش و ديگران اتصال قابل اتكايي بوجود بياورد و هر كوششي در اين رابطه ،نتيجه عكس داده بود و شايد همين هراس بزرگ مانع از آن شده بود كه هر جمله اي ميان او و" زمانه "متولد شود. گويا به همين دليل و هزاران دليل غير قابل اظهار بود كه ،سكوت سرطاني ميانشان مدام تكثير ميشد .
روزهاي آخرين ، پير مرد ذهنش را چنان كودكي هيچ نياموخته تيمار ميكرد، حس ميكرد اين آخرين نشانه ي يك عمر تنيدن تار روياهاي باشكوهيست كه ميتوانست روزهاي باقيمانده زندگيش را با نشخوارشان ، از پس كسالت عبور سنگين ثانيه ها بر بيايد. مروري كه هر باره جز اندوه و عذابي غير قابل وصف چيز ديگري برايش نداشت .اما نمي شد كنارش گذاشت، تك تك سلولهاي ذهن پير مرد به اين مرورملال انگيز و عذاب شيرين كه انگار روزهاي عمر پير مرد در انتهاي آن پايان ميپذيرفت،به طرز عجيبي خو گرفته بود .
آه زمانه ي عزيزم چقدر نياز دارم كه به اندازه دوسه جمله اي با هم گفتگو كنيم هنوز نميدانم كه چگونه ممكن است آنهارا براي خودت معني كني ،هنوز نمي دانم با خودت قرار گذاشته اي كه من كه باشم!!؟
مي ترسم از نگاه نادرست ،مي ترسم رهايم كني. خدا لعنت كند اين سينه ي اندوه زده ي زهر ماري را كه خواب خوش برايم نگذاشته .
زمانه با آن نگاه پر آشوب با آن نگاه فتنه گر، اين پير مرد خشكيده بر اندام خواسته هاي ممنوعش را حس ميكند؟ گيرم ببيند بعدش چه؟ اين كلمات نخراشيده ذهن زيبايش را آزار نمي دهد؟ روزي بلاخره خسته ميشود آنچنان كه فلان و بهمان....
سراسيمه و مظطرب چمدانش را بست وپاپتي از خانه بيرون زد،دو سه دوري كوچه هاي اطراف خانه شان را دنبال چيزي يا كسي كه نمي دانست چيست و كجاست گنگ و نا مفهوم گشت .نگاه نادرست ديگران گرچه شلاق بي پروايي بود اما كرختي قرنها سكون بي سرانجام مانع ازاحساس هر كنايه اي ميشد .
نيمه شبهاي فارغ از جستجوي بي مقصد روزانه، گنگ و مبهوت زير آن دو نقش مورب خشكيده ديوار بي نهايتش چنان كفتاري فرتوت ،درخودش جمع ميشد.
نيمه شبها سايه اي لرزان از تلاطم ماهتاب، بر آستانه ي ديوار ميدرخشيد، كه از لرزش چشمانش هستي پيرمرد مرتعش ميشد . سايه در خلوت حقير و لخت پير مرد چرخي ميزد بدون تكلمي بدون اقراري!!مي آمد صورتش را به زمختي گونه هاي استخواني پير مرد تكيه مي داد .
تويي؟ چقدر پاي اين سكوت ملتهب چشمانم در انتظارت تاول زد و نيامدي. مي ماني؟ بگو كه ميماني. براي خودم و خودت پاي همين ديوار دهليزكي ، چاله اي، دخمه اي، كه سكوت من و سبكي تو را جا ميدهد كنده ام .......
موج گيسوتنش رد روشني روي ذهن پير مرد كشيد و رفت. دهان پير مرد بوي خاك مرده ميداد. بوي باز دمي دق كرده در گرفتگي ريه هاي مسلول، بوي نفرت ميان دوآينه ي نا پديدار،بوي گم شده ي هفت سالگي در بخار مسموم همخوابگي با عفريت مرگ.
قه قه ي قحبه گون نخستين شعاع نور ذهن عليلش را دو باره دچار هروله ي هر روزيش كرد . گويي در آن لحظه كه كل هستي به سكون رسيده بود ميان آن سايه لرزان و قامت رنجور پيرش.
ميان لختي آسمان شمايل زننده خورشيد كه با چهره غضبناكش زمين را ميپاييد . زمين را ميپاييد؟ چنان دانه پشكلي در منظومه ي آشفتگي، چنان خدشه اي بر قاعده ساكت و خموش كائنات . زمين با آن شعاع حقير ش لكه بد نامي اين منظومه ي بي سرانجامي بود ،گردشي بي منتها كه كل هستي بر آن اساس مضحك پايه گذاري شده بود. اين چرخش بي منتها اين حركت دلقك وار ميان زمين و ستاره ها بيشتر به يك ابتذال نخ نما شبيه بود كه از شروع هستي تمام ذرات اين دنياي متعفن در ذهن تو ميخوانند و تو هر روز از شنيدن دوباره ي آن افسرده تر ميشوي.
با رفتن آن سايه لرزان كه در سكونش پير مرد حسي نو را تجربه كرده بود سنگيني بي نهايتي وجودش را بلعيد. حس ميكرد بايد حركتي بكند حس ميكرد ذرات وجودش به تدريج با محيط پيرامونش تحليل ميرود درست مانند مشتي لجن كه در فراخي بركه اي نيست ميشود. فكر كرد درست در همين لحظه بايد تكاني بخورد به اندازه ي سر سوزني هم كه شده بايد جنبشي ضعيف ميكرد نه براي جنگيدن براي آني به تاخير انداختن اين اضمحلال وحشتناك اين حل شدن تدريجي در محيط.
مي خواست يك آن ، يك ثانيه را برا خودش ثبت كند براي خوش نگه دارد گرچه اصولاً آدم عاصص نبود اما مي خواست لااقل براي يك لحظه ي كوتاه هم كه شده عصيان را تجربه كند و نابوديش را به تاخير بيندازد.
سنگيني سالها عقده ي فروخوده را روي پلكهايش حس ميكرد دلش ميخواست اين كبودي اين حائل ابدي ميان او و هستي تا ابد پا بر جا بماند و افسوس كه اين نيز چون آن يكي دل خواسته هايش بود.
در همين حال تمام نقشه هايش را دو باره مرور كرد برايش مهم نبود ديگران بعد از او چطور قضاوت ميكنند .اصلاً كدام ديگران؟ پير مرد از سالها قبل كه نگاه مهربان مادر بزرگش چونان شعاعي ظريف و ناچيز در قهقراي روزگار سترونش درخشيده بود ديگر هيچ حس رد روشني از هيچ انساني در زندگيش بجا نمانده بود . كاش آن شعاع ناچيز هم از ابتدا نبود آنوقت شايد ميتوانست با خودش بهتر كنار بيايد .
برايش چه اهميتي ميتوانست داشته باشد كه بعد از او ديگران پاي اين ديوار، بناي ياد بود بسازند و زيارتش كنن يا روزي سه وعده برينند. در هر صورت بايد ميرفت و سنگيني آن سايه ي سبك كه چنان وزني رخوت ناك زندگيش را به مردابي متعفن بدل كرده بود خلاص ميشد، حضوري كه ميخواست و نمي خواست تنفسي مسموم كه وجودش از آن مايه ميگرفت كه ريه هايش از تكرار دل انگيزش دچار ملالي بي انتها شده بود ..................................
چيزي بگو برادر، سازي بزن. امشب دلم دشتي ميخواهد. دشت ميخواهد. انتهاي خيال انگيز دشت هاي فرو رفته در وهم ميخواهد. سازت را كوك كن برادر، دلم از اين اصوات وحشت زاي پريشان گرفته است. چشمانم را بسته ام بيا و راهم بنداز، به راهم كن!!!
پايان- دي ماه