تبليغاتX
نه یکی ، نه خدا و نه هیچ کس دیگر

نه یکی ، نه خدا و نه هیچ کس دیگر

جمع نميشوم ، کاش ميشد يکي دو ساعت با خودم خلوت ميکردم و سنگهايم را واميکندم و فلان.آنقدر پراکنده ام کرده اند ، آنقدر پراکنده کرده ام خودم را، که هيچ طوري جمع و جور نميشوم . پشت هر خواستني ابلهانه اي ذهنم بيهوده تلف ميشود ، گور پدرش مهم نيست ، اما براي يکي دوساعت کاش افسارش دست خودم بود . آنقدر خودم را نميشناسم که شرمم مي ايد جلوي خودم پايم را دراز کنم . آنقدر با خواستني هايم بيگانه ام که نميدانم چه چيز را و چگونه به خودم تعارف بکنم .
گاهي در حالتي که سردردي عصبي مثل ميگرن آدم را متشنج ميکند  هر چه سعي ميکني نميتواني ساده ترين کلمات را درست ادا کني . حالا گاهي اوقات کلماتي ساده را از ياد ميبرم صبح که بيدار ميشوم فکر ميکنم چيزهايي بديهي را بايد از نو مرور کنم که هر لحظه بيم فراموش شدنش ميرود.
 ديشب خواب ديدم انگشتهايم از صداي که نميدانستم از کجا مي آيد دستور ميگرفتند . امروز صبح انگشت اشاره ي دست چپم بي اختيار  روي سرم ميرفت و نقطه اي را محکم فشار ميداد . يادم هست آن وقتها که پير مرد با من زندگي ميکرد بعضي از شبها ناگهان وحشت زده از خواب ميپريد و پاپتي از خانه ميزد بيرون، ميرفت کوچه هاي ناآشنايي را ميگشت و دوباره در من به خواب ميرفت .هروقت او آرام ميشد من حالم خراب بود تمام تشويشش به جان من ميافتاد . آشوبي در دلم غوغا ميکرد. انگار هفت ساله شده ام و صبحي که از خواب بيدار ميشوم ميبينم که همه رفته اند .(بارها در کودکي اين صحنه را به خواب ديده ام) هرچه پير تر ميشوم چهره ي اطرافيانم نفرت انگيز تر ميشود . امروز به وضوح نفرت را در نگاه مادرم ميديدم . سابق هر وقت حالم بد بود يا مريض ميشدم برايم حلوا درست ميکرد و تويش يک عالمه دارچين ميريخت اما حالا با غضب نگاهم ميکند. مهم نيست.
اين تابستان لعنتي گورش را گم نميکند . اينروزها همه اش عرق ميکنم مغزم از حرارت بي حد محيط ميجوشد بعد ناگهان همه چيزي سرد ميشود ، تب و لرز ميگيرم . قطرات عرق ناگهان از روي بدنم فرار ميکنند ، گور  پدرشان. ميروم خودم را لاي لحافي چيزي ساندويچ سوسيس ميکنم ذهنم بوي سس مايونز گرفته است.
هفته ي قبل رفته بوديم يکي از اين باغهاي اطراف شهر با بچه ها بساط کباب و مشروب و فلان داشتيم .اولين پيک که آمد بغضم گوزيد . شروع کرديم : چراغ ايونم رفت ، جلو چشام جونم رفت ، يه کارد سلاخ به دلم آخ به دلم آخ به دلم........
از لج خودم و روزگار ، از لج زمانه ي عزيزم هي زديم و زديم بعد هم که همه چيز شروع کرد به چرخيدن و فلان و اينها . شب به پدرم گفته بودم پدر جان اينقدر دور خودت نچرخ سرت گيج ميرود ، که ايشان هم دستور داده بودند گم شوم بروم توي اتاقم – اين را صبح برايم تعريف کردند-
خودم را غرق کرده ام توي ولنگاري و لاابالي گري. خلاصه طبل بيعاري دستمان گرفته ايم و ديمبلي دالام دالام دام. با ريتمش ذهمن بهتر کار ميکند . فکر ميکنم زندگي من ريتمش را گم کرده يکي دارد توي ذهنم ميزان لنگ ميزند اصلا تا بوده ريتم ذهنم من لنگ زده، دلم يک دو ، چهار معمولي ميخواهد . تقصير خودم است هميشه از "معمولي " بودن فراري بوده ام حالا نازش را بايد بکشم قرمساغ.
يک جوري بايد يک خاک انداز و جارو دست گرفت و اين آشغال ماشغال ها را يک کوشه اي روي هم تل انبار کرد  .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:13  توسط کیخسرو  | 

 

زیرکی را  گفتم این احوال بین ، خندید و گفت

صعب روزی ، بولعجب حالی ، پریشان عالمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:44  توسط کیخسرو  | 

میان گروه مگسانی که خسته از جشن روزانه روی  مشتی پهن گرم آسوده خاطر آرمیده بودند، خرمگسی که  بر خلاف سایرین  هرشب در خواب روئیا هم میدید به حالتی آشفته و پریشان پرید و رفت  .

 

 

پ . ن:
خرمگسی که پی یافتن روئیاهایش میپرد طبق کدام قانون عدل و انصاف خداوندگاریت باید استخوانهایش  زیر منطق "مگس کش " روزگارت له شود؟

به فرض که کم شدن یکی خرمگس خرفت هیچ گاه به چشم هیچ شاعر نازک طبعی هم نیامده باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:23  توسط کیخسرو  | 

1-چند وقتی میشود که علی الحساب یک پرانتز توی مستراح ذهنمان گشوده ایم و به قدر کل صفای کائنات توی آن خوشبختیم . آدم ِ توی پرانتز ، دوباره میرود مقابلل آن پنجره ی نیمه باز ودرست به همان شمایل که اتفاق افتاده بود ، مینشیند روبروی یک استکان چای " سرد " و " داغ" میشود. آدم توی پرانتز، به سادگی و هر لحظه که دلش بخواهد ، خوابش میبرد! و به هیچ احدی بابت چیزهایی که مینویسد و مچاله میکند جواب پس نمیدهد. آدم توی پرانتز بدون نیاز به هیچ دلیل واضح و روشنی خیالش از بابت همه چیز آسوده است.

آدم توی پرانتز، پیش آمدی لال نیست که برای سرپوش گذاشتن روی خودش پرانتز ذهنش را برای هر تکه استخوانک محبتی باز کند!

اصلاً آدم توی پرانتز برای خوش "آدم" است: درست برخلاف تمام چیزی که بیرون از پرانتز رخ میدهد.

 

پ ن:

توی این گرمای جان فرسا نشسته ام کنار خودم و این چیزهایی که دوسه روز قبل نوشته بودم و بیش از هر کسی به مزخرف بودنشان واقفم را تایپ میکنم! اما چون قول داده بودم مینویسمشان که آپی هم شده باشد . نمیشود که کاری نکرد حسی نداشت دلت برای چیزی یا کسی تنگ نشد.شاخص های من بودن یک آدم همین چرندیات است که منم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:13  توسط کیخسرو  | 

یه کارد سلاخ به دلم ...آخ به دلم ..... آخ به دلم.....

وقت نیست ولی درد چه گوشش بدهکار وقته؟! دلم میخاد مث سابق دلم واسه اینجا پر بکشه . تو ببین چه کارد سلاخ به دلم که نمیشه اینجا رو هم تحمل کرد .

اوج تعالی دردهای پیرمرد زمانی بود که شاشش میگرفت و یادش نمی آمد اینجور مواقع چه باید بکند.

ای بابا پاشم برم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:24  توسط کیخسرو 

 

آزمودم   عقل   دور اندیش     را

 

بعد از این دیوانه سازم خویش را

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:21  توسط کیخسرو 

۱-ای سینه امشب از غمش فریاد کن

۲-پیر مرد گمان نکند فراموشش کرده ام

۳-مدامم مست میدارد خیال خواب دوشینم

 

دي ماه سرد و ساكت هشتاد و چهار:زمانه اي كه تا به امروز چنان مرده اي گورستان گم كرده ، برقامت رنجور پيري پريشان، ذره ذره تحليل رفت..................

 

 

اين روزها را تا ابد با شرمساري تمام، ياد خواهم آورد . لحظه هايي كه چون داغ ننگي ابدي برپيشاني جوانكي ناپخته كه به ناگاه پيري شكسته و پريشان شد  به جا خواهد ماند، چنان نفريني ابدي . نمي خواهم نبش قبر كرده باشم اما بايد چيزهايي از اين دوران را براي خودم ثبت كنم ، چنان ننگين ترين روزگار عمره بيهوده اي كه در اين دوسال بيهوده تر از هر زمانه ي ديگري سپري شد .

ماجرايي كه همين امروز نيمه راه رهاشد ، رهايش كردم يا رها شدم ؟ چيزي كه شايد مهم است سر انجام بي سرانجام پير مرديست كه ديگر نيست، وجود ندارد، آخرش هم معلوم  نشد كه چه بر سرش آمد. چون اصولاً قصه اش نه ختم به خير شد نه به شر. نه ردي نه نشاني. نه چيزي از آن شبهاي ساكت و سرد كه پاي آن ديوار پريشان گذشت، ناگهان روزي هيچ!

 انگار همه ي اينها را خواب ديده باشم، انگار روح من سالها قبل اين سرگذشت موهوم را با كالبدي ديگر زيسته باشد و در اين دو سال وحشت آلوده و سرد، گوشه اي از آن ماجرا ها در زندگي من تجلي كرد و چنين مقدر بود كه آن ماجرا ها دو باره در جسدي ديگر مكرر شود.

 به هر حال من نيز نمي خواهم برايش پاياني ببافم .من فقط نقل ميكنم. همچنان كه در طي اين دوسال چنان خوابگردي گنگ اين لحظه ها را بي هدف زيستم .چنان افسانه اي كه تجسد زمانه ي من بود– يادم  مي ماند آن شبي كه در آن كوچه ي خلوت اين كلمه را از كسي شنيدم " زمانه "- شايد واقعن اسمش زمانه بود ، فرصت نشد بپرسم گرچه خودم حدس ميزنم روح زمانه و تمام آن ماجراهايي كه برايش پيش آمد بايد مربوط به دوره اي باشد كه روح من در كالبد پيرمردي ميزيسته ، روح سرگرداني كه شايد سالها قبل زمانه اش را گم كرده بود و در اين دو سال در من حلول كرد. روحي سر گردان و زمانه اي كه همزاد سرگرداني آن پير مرد است و شايد اين سرگرداني بعد از من همچنان در كالبدي ديگر مكرر شود .

پير مرد تمام شد، اينجا و در اين لحظه پير مرد به ناگاه محو شد .بگمانم از جستجو با من خسته شده بود و يا به اين نتيجه رسيد كه با من نمي تواند جستجوي طولانيش را به مقصد برساند . در هر حال او ديگر نيست و من هم از اين موضوع خوش حالم. .-ويا- در هر حال او ديگر نيست و من هم از اين موضوع خوش حال نيستم!!

اين انتهاي پيرمردي خراب و خسته است كه انتها يش گم شده ، من هم تا همانجايي كه خبر دارم را مينويسم بقيه اش را نمي دانم چه شد چون ديگر خبري از او نيست ، مي خواستم هر چيزي كه در طي اين دو سال جسم من با روح خسته اش زيست را نابود كنم ، اما مي نويسم كه يادم بماند. اگرچه گمان نمي كنم در هيچ شرايطي بشود فراموش كرد، اما آدمي زاد است ديگر، شايد فردايي ، پس فردايي، دوباره.................

در هر حال اين نقطه آخر پير مرد است ، نقطه اي گم شده در نهايت دشتهاي مه آلوده و خطوط سرگردان، آن چنان كه در طي اين دو سال بر تن آن ديوار كبود نقش بسته بود :

 

گویند رمز عشق  مگویید   و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریرمیکنند

 

آن سوي  دنياي پير مرد ايستاده بود .ايستاده بود آنطرف ديواري كه بود ، كه نبود. با همان لبخند وهم انگيز هميشگي، نشسته بر انحناي افسونريز لبانش. پير مرد در حالي كه با دستپاچگي كودكانه اي ،ذهنش را لاي چيزي قايم ميكرد سعي داشت از هر تلاقي ميان نگاهشان جلوگيري كند. مي ترسيد واين هراس آشنا روزها ي زيادي وجودش را  به سعبيت تمام درهم كوبيده بود .بارها سعي كرده كه اين حالت احمقانه را در هنگام ملاقاتهايشان به خودش نگيرد با آن چهره تكيده و در حالي كه لبهايش را  به طرزي احمقانه مدام گاز ميگرفت. وحشت داشت از روزي كه بخواهد حرفش را بزند ، دردش را بگويد. كاش دنيا در همان لحظه ي ديدارنخست متوقف ميشد يا لااقل براي پير مرد زماني باقي نمي ماند تا حسرت ان نگاه ملامتگر وجودش را در هم بكوبد .

 روزها با خودش فكر ميكرد كه من چقدر در اين زندگي نكبتي كم آورده ام ، گمان نمي كرد كه ممكن باشد كه در حق خودش اينقدر ظلم كرده باشد. گمان نمي كرد يك انسان حتي اگر بخواهد بتواند تا اين حد خودش را پست و خفيف بكند . اشكال كار شايد جايي ديگر بود شايد از جاي ديگري بود كه تا اين حد به او ظلم شده بود براي اولين بار كه خواسته بود از اين ديوار خوننين و كبود بگذرد چاره اي جز انكار نبو بايد مي نشست و براي خودش يك جوري قضيه را ختم به خير ميكرد. طوري كه آب از آب اين مرداب متعفن تكان نخورد ..نبايد حس شود نبايد ببينندش تا بتواند آسوده نفس بكشد، تا بتواند اين چند روز باقيمانده عمر نكبتيش را بدور از هياهو بگذراند. زيرا كه در طي اين سالها فهميده بود اطرافيانش و ديگران تنها در صورتي به او آزادي تنفس ميدهند كه خودش را كنار بكشد. از چه چيزي؟ چرا؟ چطور؟ هيچ وقت برايش روشن نشد.

هيچگاه نتوانسته بود ميان خودش و ديگران اتصال قابل اتكايي بوجود بياورد و هر كوششي در اين رابطه ،نتيجه عكس داده بود و شايد همين هراس بزرگ مانع از آن شده بود كه هر جمله اي ميان او و" زمانه "متولد شود. گويا به همين دليل و هزاران دليل غير قابل اظهار بود كه ،سكوت سرطاني ميانشان مدام تكثير ميشد .

روزهاي آخرين ، پير مرد ذهنش را چنان كودكي هيچ نياموخته تيمار ميكرد، حس ميكرد اين آخرين نشانه ي يك عمر تنيدن تار روياهاي باشكوهيست كه ميتوانست روزهاي باقيمانده زندگيش را با نشخوارشان ، از پس كسالت عبور سنگين ثانيه ها بر بيايد. مروري كه هر باره جز اندوه و عذابي غير قابل وصف چيز ديگري برايش نداشت .اما نمي شد كنارش گذاشت، تك تك سلولهاي ذهن پير مرد به اين مرورملال انگيز و عذاب شيرين كه انگار روزهاي عمر پير مرد در انتهاي آن پايان ميپذيرفت،به طرز عجيبي خو گرفته بود .

 

آه زمانه ي عزيزم چقدر نياز دارم كه به اندازه دوسه جمله اي با هم گفتگو كنيم هنوز نميدانم كه چگونه ممكن است آنهارا براي خودت معني كني ،هنوز نمي دانم با خودت قرار گذاشته اي كه من كه باشم!!؟

مي ترسم از نگاه نادرست ،مي ترسم رهايم كني. خدا لعنت كند اين سينه ي اندوه زده ي زهر ماري را كه خواب خوش برايم نگذاشته .

زمانه با آن نگاه پر آشوب با آن نگاه فتنه گر، اين پير مرد خشكيده بر اندام خواسته هاي ممنوعش را حس ميكند؟ گيرم ببيند بعدش چه؟ اين كلمات نخراشيده ذهن زيبايش را آزار نمي دهد؟ روزي بلاخره خسته ميشود آنچنان كه فلان و بهمان....

سراسيمه و مظطرب چمدانش را بست وپاپتي از خانه بيرون زد،دو سه دوري كوچه هاي اطراف خانه شان را دنبال چيزي يا كسي كه نمي دانست چيست و كجاست گنگ و نا مفهوم گشت .نگاه نادرست ديگران گرچه شلاق بي پروايي بود اما كرختي قرنها سكون بي سرانجام مانع ازاحساس هر كنايه اي ميشد .

نيمه شبهاي فارغ از جستجوي بي مقصد روزانه، گنگ و مبهوت زير آن دو نقش مورب خشكيده ديوار بي نهايتش  چنان كفتاري فرتوت ،درخودش جمع ميشد.

نيمه شبها سايه اي لرزان از تلاطم ماهتاب، بر آستانه ي ديوار ميدرخشيد، كه از لرزش چشمانش هستي پيرمرد مرتعش ميشد . سايه در خلوت حقير و لخت پير مرد چرخي ميزد بدون تكلمي بدون اقراري!!مي آمد صورتش را به زمختي گونه هاي استخواني پير مرد تكيه مي داد .

تويي؟ چقدر پاي اين سكوت ملتهب چشمانم در انتظارت تاول زد و نيامدي. مي ماني؟ بگو كه ميماني. براي خودم و خودت پاي همين ديوار دهليزكي ، چاله اي، دخمه اي، كه سكوت من و سبكي تو را جا ميدهد كنده ام .......

 موج گيسوتنش رد روشني روي ذهن پير مرد كشيد و رفت. دهان پير مرد بوي خاك مرده ميداد. بوي باز دمي دق كرده در گرفتگي ريه هاي مسلول، بوي نفرت ميان دوآينه ي نا پديدار،بوي گم شده ي هفت سالگي در بخار مسموم همخوابگي با عفريت مرگ.

قه قه ي قحبه گون نخستين شعاع نور ذهن عليلش را دو باره دچار هروله ي هر روزيش كرد . گويي در آن لحظه كه كل هستي به سكون رسيده بود ميان آن سايه لرزان و قامت رنجور پيرش.

ميان لختي آسمان شمايل زننده خورشيد كه با چهره غضبناكش زمين را ميپاييد . زمين را ميپاييد؟ چنان دانه پشكلي در منظومه ي آشفتگي، چنان خدشه اي بر قاعده ساكت و خموش كائنات . زمين با آن شعاع حقير ش لكه بد نامي اين منظومه ي بي سرانجامي بود ،گردشي بي منتها كه كل هستي بر آن اساس مضحك پايه گذاري شده بود. اين چرخش بي منتها اين حركت دلقك وار ميان زمين و ستاره ها بيشتر به يك ابتذال نخ نما شبيه بود كه از شروع هستي تمام ذرات اين دنياي متعفن در ذهن تو ميخوانند و تو هر روز از شنيدن دوباره ي آن افسرده تر ميشوي.

با رفتن آن سايه لرزان كه در سكونش پير مرد حسي نو را تجربه كرده بود سنگيني بي نهايتي وجودش را بلعيد. حس ميكرد بايد حركتي بكند حس ميكرد ذرات وجودش به تدريج با محيط پيرامونش تحليل ميرود درست مانند مشتي لجن كه در فراخي بركه اي نيست ميشود. فكر كرد درست در همين لحظه بايد تكاني بخورد به اندازه ي سر سوزني هم كه شده بايد جنبشي ضعيف ميكرد نه براي جنگيدن براي آني به تاخير انداختن اين اضمحلال وحشتناك اين حل شدن تدريجي در محيط.

 مي خواست يك آن ، يك ثانيه را برا خودش ثبت كند براي خوش نگه دارد گرچه اصولاً آدم عاصص نبود اما مي خواست لااقل براي يك لحظه ي كوتاه هم كه شده عصيان را تجربه كند و نابوديش را به تاخير بيندازد.

   سنگيني سالها عقده ي فروخوده را روي پلكهايش حس ميكرد دلش ميخواست اين كبودي اين حائل ابدي ميان او و هستي تا ابد پا بر جا بماند و افسوس كه اين نيز چون آن يكي دل خواسته هايش بود.

 در همين حال تمام نقشه هايش را دو باره مرور كرد برايش مهم نبود ديگران بعد از او چطور قضاوت ميكنند .اصلاً كدام ديگران؟ پير مرد از سالها قبل كه نگاه مهربان مادر بزرگش چونان شعاعي ظريف و ناچيز در قهقراي روزگار سترونش درخشيده بود ديگر هيچ حس رد روشني از هيچ انساني در زندگيش بجا نمانده بود . كاش آن شعاع ناچيز هم از ابتدا نبود آنوقت شايد ميتوانست با خودش بهتر كنار بيايد .

برايش چه اهميتي ميتوانست داشته باشد كه بعد از او ديگران پاي اين ديوار، بناي ياد بود بسازند و زيارتش كنن يا روزي سه وعده برينند. در هر صورت بايد ميرفت و سنگيني آن سايه ي سبك كه چنان وزني رخوت ناك زندگيش را به مردابي متعفن بدل كرده بود خلاص ميشد، حضوري كه ميخواست و نمي خواست تنفسي مسموم كه وجودش از آن مايه ميگرفت كه ريه هايش از تكرار دل انگيزش دچار ملالي بي انتها شده بود ..................................

 

 

چيزي بگو برادر، سازي بزن. امشب دلم دشتي ميخواهد. دشت ميخواهد. انتهاي خيال انگيز دشت هاي فرو رفته در وهم ميخواهد. سازت را كوك كن برادر، دلم از اين اصوات وحشت زاي پريشان گرفته است. چشمانم را بسته ام بيا و راهم بنداز، به راهم كن!!!

 

 

 

پايان- دي ماه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:54  توسط کیخسرو  | 

قصدم نوشتن مقاله و تحليل و اينها نيست، كار من هم نيست. دو سه جمله حرف حساب مينويسم . در خبرها بود خانم دانشجويي  که بر خلاف موارد احتمالي قبلي از مهلكه دكتر مددي جان سالم بدر برده به عموان مجرم !!!!باز داشت شده است. برخي از نهاد هاي پرونده ساز نيز همچون روزنامه ي شريعتمداري (بازجوي امنيت خانه ي ولايت فقيه ) از اين ماجرا به عنوان يك سناريو در جهت بر هم زدن نظم دانشگاه ياد كرده . و برخي آن را تله اخلاقي ناميده اند وزنان و دختران بخت برگشته ي ايراني در كوچه و دانشگاه و خيابان را تله هايي پنداشته اند براي لكه دار شدن دامان پاك مددي و زارعي و بقيه ارازل!

 

اينكه يك دختردانشجويي با دعوت استادش در اتاق جناب استاد حضور داشته باشد ميشود تله اخلاقي؟؟ يعني يك نفر استاد دانشگاه با آن همه سوابق علمي و چه و چه به محض اينكه با دختر دانشجويي در اتاقش تنها شد حالي به حولي بشود هر گهي خواست بخورد بعدش بگويند تله بود بيچاره گناهي نداشت آدم با يك دختر توي يك اتاق كه تنها شد ديگر راهي جز اينكه به او تجاوز كند ندارد!!!

در وبلاگي خواندم نوشته بود هر دوبه يك اندازه مقصرند!!!

نويسنده مقاله در ابتدا بحث را از چهره مضطرب دكتر فاسد آغاز ميكند و كلي برايش دل ميسوزاند كه آقاي دكتري كه قرار بوده درس شرف بياموزد ولي حالا بي چاره يه دانشجويي هم اين وسط بلند كرده را نبايد اينگونه رسوا ميكردند . نويسنده وبلاگ معتقد است كه همه ميكنند اينم روش!! و بعد هم با كمال بيشرمي دختر دانشجوي بخت برگشته را متهم ميكند كه اين خانم اولين بارش هم نبوده!! و بعد يقين حاصل ميكند كه ان خانم دانشجو خودش چراغ سبز داده. جداً كه بي شرمي  هم حدي دارد

این هم عکس دکتررررررررررررررررررر حسن مددیه . گفتیم عکس این مردیکه قرمساغ رو بزاریم تا رفقا بشناسنش این استاد مکتبی حکومت امام زمان رو.

 

اخبار مربوط به ماجرای دانشگاه زنجان

عکس جناب دکتر در جمع هم مسلکان 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:57  توسط کیخسرو  | 

ايمان دارم به حافظه ي اشياء.ميدانم حافظه ي يك برگ سفيد كاغذ تمام آن چيزهايي كه هنوز روي آن نوشته نشده را به ياد مي آورد!! و مثلاً اگر بتوان روح يك تگه سنگ را كالبد شكافي كرد ، سرشار از خاطره نشستن بر ستيغ كوه تا تيپا خور كودكي دبستاني شدن است.

هر اتفاقي كه در پيرامون من رخ ميدهد را قبلاً به وضوح تجربه كرده ام . انگار اين بار دوميست كه در اين جسد، خودم را تجربه ميكنم. حس ميكنم تمام اشياء سرگذشت خودشان را از نو مروز ميكنند .كلمه نميبافم. ذهنم مدام درگير پيدا كردن يك رابطه ، يك مسير روشن است كه بتوان امتداد اين سير سرگردان را حدس زد.

 

يك سردر گمي ابلهانه ، يك پيچيدگي مضحك در كلماتيست كه ديگران بهمديگر تقديم ميكنند.آدم با خودش هم نميتواند بي تكلف درد دل كند. و اين انحناي بي معني كه بر لبان تو خشكيده است را بناچار براي خودم اينگونه تفسير ميكنم كه ميداني چه كلمات ناگفته اي براي تو در ذهنم تلف ميشود . كلماتي كه ديواره هاي كاه گلي ذهن من از تكثير سرطانيشان در شرف انهدام است.

اصالت انسانها در پيچ و خم غارهاي اجدادمان مدفون است. مدنيت اختراع وقيح بشر براي نابودي انسان است . از همان ابتدا انسان براي شكمش ناچار به عشق ورزيدن شد وگرنه من كجا و اين همه ديگران كجا؟

براي غلبه بر رنج با من زيستن ، تو اين همه "پام" اختراع كرده اي و باز هيچكدام خوابمان نميبرد.

روي كاغذ مينويسم "تو"  مينويسم "سه سير دل ناغمگيم" مينويسم "كلمه اي كه بشود فهميدش ، كه بشود فهماندش" بعد ميچسپانم به ديوار روبرو و روي همشان....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:42  توسط کیخسرو  | 

شبهاي مديديست كه ساعت از خواب نيامده ام بيهوده ميگذرد

سرانگشتانم بود كثيفي گرفته اند

بوي اصوات بي حياي شكنجه گر

بوي صورتكهاي بي قواره وحشتزا

بوي موريانه!!

با روابطه موزيانه اي كه

بر اساس مصالحي بي شرمانه گرد هم آمده اند

بو منحني هاي وقيح:بنام لبخند ، روييده بر لبان كثيف دشنام

بوي آميختگي جنسيت هاي مفلوك براي تداوم درد

 

 

چند شبيست كه بايد بخوابم و

                                      نميشود!

سرانگشتانم بوي بدي گرفته اند

با اين همه حالم خوب است :

خوابي بي منتها در كف گرفته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:50  توسط کیخسرو  |